تبليغاتX
ببین اما با چشم نه
شاید دیگه وقتی نباشه

چند روز خوابت رو دیدم

آخه چرا دیگه سردی ؟ نمیدونم

بدون من با تو کاری ندارم

تویی که از ذهن من بیرون نمیری

اومده بوده بودم پیدات کنم

ولی بعد از کلی جستجو

من رو دیدی و با چشمات گفتی ندیدمت

شاید میخوای امتحانم کنی

امتحانت خیلی سخته

تنها کاری که از دست من بر میاد

اینه که زمان امتحان رو تا روز دلسوزی تو زیاد کنم

باور کن تو این  امتحان دیکته که ازمن گرفتی

من انشای خودم رو نوشتم که حالا حالاها ادامه داره

تحمل خوندن انشای من رو نداری

چون هر چی سنگ باشی باز هم برام ماتم میگیری

ای کاش تویی که میخواستی بری باهام مهربون نمیشدی

هر چند میخواستی مثل مهربونا با من باشی ولی با من نبودی

تمام تلاشم رو میکنم که همین نگاه مصنوعی تو رو داشته باشم

آخه برام امیدواریه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت   توسط حامد | 

این بار نمیخواستم واقعات زندگیم رو بگم شاید دیگه اعتمادی نبود که بگم !

ولی میدونستم که در برابر حیله های دنیا سست تر ز این حرفا هستم !

ولی خوب اینقدر حیله های رنگارنگ رو دیدم و خوردم که در همون لحظه میدونم چه خبره !

دیوانه ، بیمار ، عقل ، عشق اینا بهانه های خوبیه برای حماقت !

صداقت ، خوبی ، یک رنگی راه خوبیه برای دشمنی !

خدایا اینجا کجاست !

هر جا که هست باشه ولی به من راهی نشان بده تا کمتر اینجا باشم !

حیف که شهر رویا ها حتی در رویا هایم جایی ندارد !

شاید به این دلیل است که به همین قانعم !

هر چند روزی یک بار به من سیلی بزن و بیدارم کن !

بمن یاد آوری کن تو رویایی نداری که شهری بخواهد !

آینه هام رو شکستم تا خودم رو به خودم مشغول نکنه !

آینه هام رو شکستم تا همراه خودم گذشته های پشت سر گذاشته ام رو نبینم !

نه اینکه گذشته بدی داشته ام ، نه ، چیز مفیدی نیست که بخواهم ببینمش !

دلم میخواهد بدوم تا که همه اینها را سریع ببینم و رد شوم !

ولی نمیدونم به طرف چی بدوم ؟ اصلا چیزی هست که ارزش دویدن داشته باشه !

دیگه میترسم بدوم ، میترسم آنچه به طرفش می روم سراب باشه !

میترسم در این سراب ها غرق بشم !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت   توسط حامد | 

دوستی یک اتفاق است ولی جدایی قانون طبیعت

 

 

به سراغ من اگرمی ایید پشت هیچستانم

                                                 پشت هیچستان جایی ست

پشت هیچستان پر قاصدک هایست

                                        که خبر می ارند از دور ترین بوته های واشده ی

از دل خاک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط حامد | 

 

میدونم آشنایی من با اون یه ماجرای ساده نیست که بی حکمت باشه !

تنها کسی که این رو درک کرد خودم بودم !

دلم میخواست به همه بگم ولی کسی نپرسید !

میدونم هر جا چرا های زیادی بود که جواب نداشت حکمت خدا همون جاهاست !

ارتباط من با اون هم چراهای خیلی زیادی داشت و داره !

چرا با کسی باید دم خور بشم که هیچ گونه شباهت اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ندارم !

چرا باید حس برادری نسبت به کسی داشته باشم که احساس نداره !

چرا باید دغدغه ذهن کسی باشم که دوستم نداره ! شاید دروغ میگه !

چرا باید محرم رازم کسی باشه که نامحرمه به من !

چرا چرا چرا .. .. .. .. !

جالبه ولی هیچ انگیزه ایی برای دوستی با هم نداشتیم و نداریم !

نه هوس ، نه عشق ، نه نیاز مالی !

ولی خوب اندازه خواهر واقعی دوسش دارم !

چرا ناجی من باید کسی باشه که فکر میکردم از من کمتره !

رنگ زندگی ،هدفم از زندگی ، مسیری رو که باید به اشتباه میرفتم رو تغییر داد ! چرا ؟

نمی دونم من تا چه اندازه کمکش کردم ، ولی تمام تلاشم رو کردم !

ولی حس میکنم تونستم بهش یاد بدم زیبا احساس کنه !

فکر میکنم عجیب ترین دوستی دنیا ، دوستی من با اون باشه !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط حامد | 

آموخته ام

كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط حامد | 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت 

 هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

... ما زياران چشم ياري داشتيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط حامد | 

دنیا چیزی نیست مگر دریایی و انسان ها نیز ماهی های درون ان و مرگ نیز چیزی نیست مگر شکارچی ای

که هر روز طورش را پهن می کند . پس بعضی از ماهی ها صید می شوند و برخی دیگر نجات می یابند

و صیدی که امروز از طور نجات یابد فردا از ان نجات پیدا نمی کند.

پس چگونه شاد می شوید از چیزی که مایل به ان نیستی یا اعتماد می کنی بر چیزی که فردا از دستت می رود و .....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت   توسط حامد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط حامد | 

یعنی واقعا این دنیای ماست !

این دنیاییه که قراره من باهاش باشم تا آخر عمرم !

یعنی قراره من زندگیم رو به این چیزا مشغول کنم !

یکی نیست بگه بنده خدا تو خودت هم جزیی از همینا بودی !

چی فکر کردی ، فکر کردی تویی که بهتر بودی !

یادت بیاد ، 2 روز نه 10روز نه همه سال ها و ساعت هایی که گذروندی !

گاهی ازت خوشم میاد(مرگ) باهات مهربون میشم !

نمیدونم چرا ! ولی هر وقت تو رو هس میکنم از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسم !

وقتی تو رو هس میکنم هس میکنم نباید کسی باشم که همکنون هستم !

میتوانم نتیجه بگیرم که ترسو هستم !

ترس ! نه ! اشتباه نکن برای خودم نه ! برای فردای ترسو میترسم !

فردایی که اگه ترسو با شه مرگ هم راحت نیست !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط حامد | 

تنها بازمانده‌ي يك  كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.

او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.

كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:

"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"

آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."


وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.

ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط حامد | 
 
iransohrab